نقد و بررسی
کتاب ابله اثر فیودور داستایفسکیمعرفی
کتاب «ابله» نوشتهی «فیودور داستایفسکی» و ترجمهی «مهری آهی» است. این رمان یکی از چهار رمان بزرگ و مهم داستایفسکی بهشمار میرود. بهطور کلی رمان ابله از دو دیدگاه اجتماعی، تاریخی و نیز دیدگاه عرفانی و مکاشفه جلبنظر میکند. محور داستان از این قرار است: «پرنس مویخکین، آخرین فرزند یک خاندان بزرگ ورشکسته، پس از اقامتی طولانی در سوئیس برای معالجهی بیماری، به میهن خود بازمیگردد. بیماری او رسما افسردگی عصبی است؛ ولی درواقع مویخکین دچار نوعی جنون شده که نمودار آن بیارادگی مطلق است.» در ابتدای داستان میخوانیم: «اواخر ماه نوامبر، درحالیکه هوا هنوز قدری گرم بود، در حدود ساعت نه صبح قطار ورشو-پترزبورگ با سرعت تمام به پترزبورگ نزدیک میشد. هوا چنان مرطوب و مهآلود بود که نور خورشید بهسختی اثر مینمود. از درون پنجرههای واگن بهدشواری میشد در دهقدمی چیزی را تشخیص داد.» این کتاب را انتشارات «خوارزمی» منتشر کرده است.
ابله: شاهکاری دیگر از داستایفسکی
پرنس «لئون میشکین»، آخرین بازماندهی خاندان بزرگ ولی ورشکستهی میشکین پس از گذراندن دوران درمانش در سوئیس، به روسیه باز میگردد. او در این سفر، با «روگوژین»، همراه است؛ جوانی گرم و بااراده که داستان عشقش به زنی زیبارو به نام «ناستازیا فیلیپونیا» را برای پرنس بازگو میکند. پرنس میشکین در وطن، با آخرین بانوی بازماندهی میشکینها، «الیزابت» که همسر ژنرال «اپانتچین» است و سه دختر به نامهای «الکزاندرا»، «آدلائید» و «آگلایا» دارد، ملاقات میکند و پس از چندی ارثیهی خوبی به او میرسد. دو مثلث عشقی در این رمان وجود دارد که سرانجام هر دو ناکام میمانند. از یک طرف پرنس، ناستازیا و آگلایا و در طرف دیگر، پرنس، ناستازیا و روگوژین. پرنس در هر دو مثلث درگیر است اما پس از فراز و نشیب بسیار، هر دوی آنها از هم میپاشند. پرنس و روگوژین هم در ابتدا و هم در پایان داستان با هم هستند؛ گویی سرنوشتشان به واسطهی یک زن یعنی ناستازیا بههم گره خورده است. پرنس میشکین که ظاهرا گرفتار افسردگی روحی است، با همهی خوبیها و روح لطیفی که دارد، ابلهی است خستهکننده و عصبیکننده. در طول داستان رفتارهایی از او سر میزند که تحملش را عذابآور میسازد. داستایفسکی به طرز استادانهای در این اثر به نقد بورژوازی پرداخته است. او در این اثر نیز همچون آثار دیگرش تلاش بسیاری برای طرحریزی داستان کرده است. او چندین بار ابله را با طرحهای مختلف نوشته، در شخصیتهای داستان تجدیدنظر کرده و سرانجام به بازنویسی پرداخته است.
نویسندهی تاثیرگذار
فیودور میخایلوویچ داستایفسکی (۱۸۲۱–۱۸۸۱) در شهر مسکو و در خانوادهای ارتدکس متولد شد. در پانزدهسالگی امتحانات ورودی دانشکدهی مهندسی نظامی را در سن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویهی ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. پس از اتمام تحصیل، در ادارهی مهندسی وزارت جنگ مشغول به کار شد. در سال ۱۸۴۴ «اوژنی گرانده» اثر «بالزاک» را ترجمه کرد و در همین سال از ارتش استعفا داد. نخستین اثر داستایفسکی به نام «بیچارگان» که خوانندهی ایرانی آن را به نام هایی چون «نگون بختگان» و «مردم فقیر» نیز میشناسد، در سال 1839 منتشر شد. این اثر داستایفسکی را به عنوان نویسندهای ساختارشکن معرفی کرد و باعث شهرت او شد. رمان بعدیاش «همزاد» نام داشت که اثری کمتر شناخته شده است. در سال ۱۸۵۹ دو داستان «خواب عموجان» و «روستای استپانچیکو» را نوشت. با «یادداشتهای زیرزمینی» دوران باشکوه نویسندگی داستایفسکی آغاز و توجه به زوایای روانی شخصیتهای داستان در آثارش نمایان شد. در سال ۱۸۶۶ کتاب بعدیاش «جنایت و مکافات» را نوشت. این اثر، داستان بدبختیهای مرد جوان فقیری به نام «راسکولنیکف» را روایت میکند که شرایط بد اقتصادی او را در موقعیتی قرار میدهد که پیرزن رباخواری را بکشد. پس از آن دچار جنون می شود. فقر و بدبختی جامعه روسیهی قرن نوزدهم و ناامیدی مطلق و فراگیر آن زمان در این رمان به خوبی تصویر شده است. داستایفسکی در همین سال داستان «قمارباز» را منتشر کرد. این داستان، بازتابی از حوادث پیش آمده برای او در سفر به آلمان بود. زندگی او در این سفر با فراز و فرود بسیاری مواجه شد. مشکلات مالی، دچار شدن به عشقی نامتعارف و قماربازی باعث شد این نویسنده دوران سختی را در آلمان بگذراند.
در فاصلهی سالهای ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۵، داستایفسکی ابله، همیشه شوهر، جنزدگان (تسخیرشدگان) و جوان خام را نوشت. آخرین رمان و شاهکار بیبدیل او در ادبیات جهان، به نام «برادران کارامازوف» با طرحی پیچیده و شخصیتپردازی خاص در سالهای 1879 و 1880 نوشته شد. این رمان، داستان کینهی شدید برادران کارامازوف را نسبت به پدر متمولشان در یکی از شهرهای کوچک روسیه، روایت میکند. بسیاری از اندیشمندان همچون آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، مارتین هایدگر، لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم این اثر را تحسین کردهاند. برادران کارامازوف به عنوان وصیتنامهی داستایوفسکی به ملت روس شناخته میشود. فیودور داستایفسکی سرانجام در اوایل فوریهی سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت و در سن پترزبورگ به خاک سپرده شد.
تحلیل روانشناختی در آثار داستایفسکی
داستایفسکی از معدود نویسندگان تاریخ ادبیات جهان به شمار میآید که آثارش در رشتههای روانشناسی، جامعهشناسی، فلسفه و شاخههای علوم انسانی بحثها و منازعات قابل توجهی ایجاد کرده است. متخصصان و پژوهشگران اعصاب و روان، به داستایفسکی توجه خاصی نشان دادهاند. او خود بارها از بیماری صرع یاد کرده و تعدادی از قهرمانهای رمانهای او نیز دچار حملههای صرعی میشوند مانند «استاوروگین» در فریفتگان، «اوردینف» در صاحبخانه، «گولیادکین» در دوگانگی و پرنس میشکین در رمان ابله. نوشتههای داستایفسکی کمک بسیاری به فهم و شناخت حملههای صرعی کرده است. «جنایت و مکافات» یکی از سه شاهکار او در کنار ابله و برادران کارامازوف، پس از انتشار، همواره در دپارتمانهای روانشناسی جهان به عنوان اثری که به زیبایی به توصیف حالتهای روحی جنایتکار (آشفتگیها، تبها و هذیانهای راسکلنیکف) در قبل و پس از جنایت پرداخته، مورد توجه بوده است. زیگموند فروید، پدر علم روانکاوی رمان «برادران کارامازوف» را به دلیل دربرداشتن تحلیلهای روانکاوی بسیار تحسین کرده است. او با توجه به علاقهای که به داستایفسکی داشت، در سال ۱۹۲۸ مقالهای تحت عنوان «داستایوفسکی و پدرسالاری» منتشر کرد و در آن شخصیت او را مورد بررسی قرار داد.
فیلم سینمایی ابله
بر اساس رمان ابله چند فیلم سینمایی تهیه شده است. یکی از این فیلمها را آکیرا کوروساوا، فیلمساز مشهور ژاپنی در سال ۱۹۵۱ ساخت. مدت زمان این فیلم اقتباسی بسیار طولانی از کار درآمد و تهیهکننده صد دقیقه از این فیلم ۲۶۵ دقیقهای را بدون جلب نظر کوروساوا حذف کرد. کوروساوا دربارهی این فیلم میگوید: «این فیلم را مدتها پیش از "راشومون" میخواستم بسازم. از کودکی، ادبیات روس را دوست داشتم و بخش اعظمش را خواندهام، ولی از داستایفسکی بیش از بقیه خوشم میآید… فکر میکنم صادقانهتر از دیگران دربارهی وجود انسان مینویسد… در او چیزی هست که از انسان فراتر است، از انسان والاتر است. او به طرز وحشتناکی ذهنیتگراست، با این حال آدم وقتی خواندن کتابش را تمام میکند، میفهمد که عینیتر از او نویسنده وجود ندارد. به هرحال، این حالت فرا انسانی، این همدری، این حالت شبهخدایی… این همان چیزی است که در داستایفسکی تحسین میکنم، و همان چیزی است که باعث میشود اینقدر پرنس میشکیناش را دوست داشته باشم.»















0دیدگاه